|
دو شنبه 21 شهريور 1390برچسب:, :: 20:46 :: نويسنده : مهناز
شیرپیری بود که دیگرنمی توانست شکارکند.روزی برای اینکه از گرسنگی نمیرد٬راه چاره ای پیداکرد.به داخل غاری رفت وخودش را به مریضی زد.حیوانات یکی یکی به داخل غار می رفتند تا از حال شیر باخبر شوند.شیرهم آنها را می گرفت و می خورد.روباه که متوجه نقشه ی شیرشده بود٬دم درغار ایستاد وگفت: ((خب شیرحالت چطوراست؟!)) شیرگفت: ((زیادخوب نیستم٬چرا نمی آیی تو؟)) روباه جواب داد: ((خیلی ممنون.ازجای پاها معلوم است آنهایی که آمده اند تو٬هنوز بیرون نیامده اند!))
نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |